رمان

پنجشنبه 27 آبان 1395 08:22 ب.ظ

نویسنده :
06300000سلام دوستا!06300000

06300000من همون دیلیا م یه  رمان جدید خیلی خنده دار نوشته ام 06300000


06300000برید و بخونید و كامنت بزارید06300000

06300000رمان شمارش معكوس عشق06300000


Image result for ‫عكش عاشقانه‬‎

صبح از خواب بلند شدم دست و صورتم رو شستم ورفتم كه صبحونه بخورم .صبحونم كه تموم شد رفتم لباسام پوشیدم با بابایی رفتم كلاس كلاس عالی بود خب راستش من شلوغ كلاسم

بخاطر همین معلما منو زیر نظر دارن

كلاس كه تموم شد با ترانه رفتیم به سمت حیاط از اون جایی كه

شیطون كلاسم همه با من دوست میشن دوستای زیادی داشتم

خلاصه دور برم شلوغ بود

ترانه: سپیده امرو كی میاد دنبالت

سپیده: خب راستش نمی دونم مامانم امرو كار داره نمیتونه بیاد دنبالم

همینطور در حال حرف زدن بودن كه یهو ترانه گفت:

سپیده!!سپیده!اونجا رو نگاه اون پسرو چقد خوشگله

چه جوری گزاشتن بیاد تو وای خدا چقد بوره

سرم رو تا بر گردوندم چشام چهار تا شد

خدایا این شهاب دیگه اینجا چیكار میكنه چرا اومده اینجاااا

الان معاون مون منو میندازه بیرون آبروم رفت

دور شهاب دخترا جم شده بودن  واقعا كه پسر ندیده ها

نگاه كن میخواد از شهاب شماره بگیره

خیلی دوست داشتم برم دختره رو بزنم

شهاب كه دید من دارم از خجالت ذوب میشم از تو حیاط مدرسه

اومد بیرون جلوی درب مدرسه خیلی شلوغ بود

وای خدا حتما بنیامینم اومده این دوتا داداش رو نمیشه

از هم جدا كرد خب حدسم دروست بود

ترانه اومد پیشم هی ازم میپرسید كه این پسرای خوشگل كین

خوبه نزدیك هم نبودیم وگر نه همه میفهمیدن

ترانه:سپیده اینا دوست پسراتن ولی تو كه گفتی ازین

كارا بدت میاد ای كلك دروغ گفتی

سپیده:وای ترانه دست از سرم بر دار دوست پسر چیه

حالا بعدا بهت میگم خب فعلا خداحافظ

رفتم به شهاب گفتم كه بره بنیامین رو بیاره بریم

نگاه كن بنیامین دختر باز داره شماره میگیره

خدایا آخه چرا به من ازین پسر خاله های سر به زیر ندادی

بالاخره  آقا بنیامین اومد تو راه اصلا باهاشون حرف نزدم

هوا خیلی گرم بود منم حوصله ی حاضر جوابی های شهاب رو نداشتم

بالاخره رسیدیم خونه جلوی در یه عالمه كفش بود

باز خاله ها دور هم جمع شدن

رفتم تو با صدای بلندی سلام دادم

وای سپیده سكته كردم آروم تر دختر

خخخخخخ قربونت برم ببخشید

مامانم بود من مامانم رو خیلی دوست دارم خیلی هم باهاش راحتم

سلامی هم به خاله كردم و رفتم به سمت اتاقم كه لباسام رو

عوض كنم در اتاق رو باز كردم پر آدم بود

سپهر داشت با تبلت بازی میكرد (داداشم)

مریم كه چسبیده بود به اون اشكان  خر

خیلی از اشكان بدم میادهمه رو از اتاقم انداختم بیرون

كه لباسم رو عوض كنم

یه لباس سفید با شلوار قرمز  پوشیدم

رو تخت دراز كشیدم موبایلم رو برداشتم ببینم چه خبره

وای این ترانه چقد زنگ زده

داشتم تو تلگرام میگشتم كه ترانه بهم زنگ زد

الوو سلام

چقد بهم زنگ میزنی

ترانه:ببخشید داشتم از فضولی میمردم

حالا بهم بگو اونا كی بودن


برای قسمت بعدی 600 كامنت

بزارید اگه خوشتون اومد عكس شخصیت هاشو
رو میزارم





دیدگاه ها : كامنت
آخرین ویرایش: چهارشنبه 8 دی 1395 02:22 ب.ظ



نمایش نظرات 31 تا 60