تبلیغات
>DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ❀❀ دخمــــلــ✿ بـــا حــال◕‿-。. - رمان شمارش معكوس عشق5

رمان شمارش معكوس عشق5

سه شنبه 9 خرداد 1396 03:03 ب.ظ

نویسنده : **دیــــــلـــیـــــــا**
بچه ها برید ادامه رمان رو بخونین

همینطور داشتم حرف میزدم كه

گفت بانو میخوای باهم قرار بزاریم

وا فكر كرده من چجور دختری هستم

گفتم لازم نكرده

یاشار:اوه اوه چه بد اخلاق

سپیده :همین كه هست

از اسمش معلوم بود  ترك

برای اینكه مطمعن بشم ازش پرسیدم

حدسم درس بود

گفتم چه خوب منم تركم

یاشار:ترك كجایی من ترك تبریزم

سپیده:منم همینطور

صداش رو فرستاد از صداش معلوم بود خوشحاله

گفته بود خیلی خیلی از آشنایت خوشبختم

بعدشم یه استیكر دختر و پسر كه همدیگه رو بغل كردن فرستاد

بدبخت چه ذوقی كرده

شهاب اومد تو  اتاق از ترس اینكه ببینه گوشیم رو قایم كردم

خب شهاب رو این چیزا حساسه اگه ببینه دوباره

غرغر میكنه شروع میكنه به نصیحت كردن

حالا خوبه یه سال از من بزرگ تره

گفتم :شهاب با من كاری داشتی

شهاب: آره داریم میریم نمی خوای

بغلم كنی

این شهاب هم بعضی وقتا خیلی بیشعور میشه

ولی همه از جمله بزرگ ترااا

 فكر میكنن آقا با شعور ترین آدم روی زمینه

شهاب یه اخلاقی داره كه هیچ كس نمیتونه بهش بی احترامی كنه

اگه هم كسی سربه سرش بذار خودش قبر خودش رو كنده

یعنی یه جوابی میده سه روز رگای مغزت رژه میرن

گفتم :شهاب سربه سرم نذار

خنده ای كرد و گفت :نمی خوای بد رقم كنی

دیگه منو نمی بینی هااا

همچین میگه انگار یه سال بعد همدیگه رو می بینیم

خوبه پنج شنبه با هم میریم كلاس گیتار

سپیده: باشه الان میام

میخواستم دوباره یه عطر به خودم بزنم كه

شهاب دست منو كشید برد بیرون

دادی زدم شهاب چرا این جوری میكنی

شهاب: داریم میریم اون وقت تو عطر میزنی

مثل اینكه یادت رفته من زورم بیشتره

اگه زیاد می موندم تو اتاق بقیه فكرای بدی میكردن

یاد سوتی تو بازی افتادم راست میگه

منم بودم فكرای بدی میكردم

از همه خداحافظی كردم

كه شهاب گفت :به امید دیداری دوباره

راستی این تیكه كلام شهاب بود

هر بار كه اینو میگفت :سرخ میشدم

خب زشته جلو جم

بنیامینم داشت با من خداحافظی میكردكه

شهاب یقه لباسش رو گرفت و برد

با همه خداحافظی كردم و رفتم تو اتاقم

خاصتم آهنگ گوش كنم كه یه دفعه سپهر اومد تو اتاق

با اون صدای قشنگش صدام كرد

سپیده:چیه !چیكار داری بچه سوسول

سپهر:بیا با من بازی كن

سپیده:وا پس 2 ساعت داشتی با رضا چیكار میكردی

سپهر:رضا بچه ست

سپیده: رضا بچه ست ؟؟

ولی خودم دیدم داشتی با مریم و بنیامین بازی میكردی

سپهر: بیا دیگه

شروع كردیم به بازی كردن

اول ماشین بازی كردیم بعد كشتی گرفتیم

بعدم من كون سپهر رو میزدم

بازی با داداش خیلی حال میده

تا اینكه بابا اومد خونه سلامی كردم و دوبارو رفتم تو اتاق

وقتی بابام میاد خونه من وسپهر مثل بچه آدم می شینیم یه جا

همینطور كه آهنگ گوش میدادم رفتم یه سری به تلگرام بزنم

ببینم چه خبره از چت بین خودم و یاشار عكس گرفتم و واسه

ترانه فرستادم كه یكم بخنده

خیلی خسته بودم از ترانه خداحافظی كردم و رفتم كه بخوابم

 

صبح با صدای سپهر بیدار شدم

فكر كنم مهمون داریم وای ساعت 11 چقد من میخوابم

سپهر رو صدا كردم تا بپرسم كی خونمونه

كه دیدم بنیامین اومد تو

سپیده:تو اینجا چه غلطی میكنی

بنیامین: چه بی ادب مگه یادت رفته كلاس گیتار داریم

سپیده:وای آره یادم رفته بود

موهام بهم ریخته بود وسایلام اصلا آماده نبود

به مامانم وشهاب سلامی كردم و رفتم صبحونه خوردم

صبحونم كه تموم شد

شهاب و بنیامین رو صدا كردم بیان بهم كمك كنن

شهاب وسایلم رو جم میكرد بنیامین موهام رو شونه میكرد

سپهر دنبال جورابام بود

خودم هم داشتم دكمه های مونتوم رو می بستم

بالاخره حاضر شدم

به طرف كلاس راه افتادیم

خدا رو شكر هنوز معلم نیومده بود

همه بچه های كلاس امروز جلف پوشیدن

شالم رو در آوردم

گیتارم رو در آوردم تا آماده كن

معلم اومد اسم معلم مون شهلا بود

وای خدا نگاه كن امروز با دامن اومده

یه دامن كوتاه تا زانو با یه جوراب شلواری پوشیده بود

خدایا این چجوری میاد اینجا خوبه گشت ارشاد نمیگیرتش

شروع كردیم به زدن

واقعا آهنگ قشنگی بود

یه پسر خوش صدا تو كلاس مون داریم

كه همش 15 سالشه اسمشم مهدی ه

وسطای ساز زدن بعضی ها بلند میشن مرقصن

اینجا رقص آزاده یه پارتی میگیریم برای خودمون

بعضی وقتا سیدی میزاریم پا می شیم میرقصیم

معلم مون هم كه خودش پایه ست

یكم رقصدیم واقا خیلی حال میده برقصی

جلو پسرا اشوه بیای

شهلا جون وقت استراحت بهمون داد

هر وقت هم وقت استراحت میداد میگفت:

شما كه همش در حال استراحتین

والا منت میزاره

شهاب رفت قهوه بگیره

منم رفتم آب بخورم یه لیوان هم واسه بنیامین بیارم

داشتم بر میگشتم كه دو پسر اومد جلوم

دیده بودمشون بچه های پیانو بودن

یكشون اومد جلو گفت:سلام خانم خوشگله

مرسی كه برام آب آوردی

بعدم یه چشمك زد

پیش خودش چی فكر كرده

فكره من از اون دخترایی ام كه با یه چشمك خر میشن

دخمله اسمت چیه اسم من آرشه

داشت میومد دستم رو بگیره كه آب ریختم 




دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: چهارشنبه 24 خرداد 1396 03:06 ب.ظ