تبلیغات
>DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ❀❀ دخمــــلــ✿ بـــا حــال◕‿-。. - ≧◡≦رمان شمارش معکوس عشق6≧◡≦

≧◡≦رمان شمارش معکوس عشق6≧◡≦

یکشنبه 11 تیر 1396 09:49 ب.ظ

نویسنده : ❁عسل جون❁

تصویر مرتبط
رمان تو ادامه هست

دخمله اسمت چیه اسم من آرشه

داشت میومد دستم رو بگیره كه آب ریختم روش

بعد چندتا فهش دادمو بودوبود رفتم پیش بنیامین

بنیامین:آب من كووو!چرا نفس نفس میزنی

آبم رو خوردی!

سپیده: آب ریختم رو یه پسره

بنیامین: چی !!تو چی كار كردی

سپیده:وای بنی منو یه جا قایم كن

بنیامین:نترس من اینجام

درضم اسم منم خلاصه نكن

در همین حال شهاب با خنده وارد كلاس شده

در حالی كه قهقه میزد گفت: وای بنیامین

حدس بزن بگو چی دیدم

بیرون یه پسره خودش رو خیس كرد خیلی عصبانی بود

همه دورش جم شده بودن همش می گفت یه دختر روش آب ریخته

ولی خیلی قیافش خنده دار شده بود

شهاب:سپیده چرا انقدر رنگت پریده!

بنیامین:شهاب سپیده روش آب ریخته

شهاب: چی آخه چرااا

سپیده:خب آخه اذیتم میكرد

حالا چی كار كنم

شهاب : میریم خونه

با این حرف شهاب گیتار رو تو كاور گذاشتم و

اومدم پیش دو برادر

باهم به سمت خونه رفتیم بدون هیچ حرفی

وارد خونه كه شدیم خیلی آروم سلام كردم و

 بدون هیچ حرفی رفتم تو اتاقم

مامانم:وا شما چرا انقدر زود اومدی

بنیامین با خنده گفت: هیچی گشنم بود گفتم بیام

اینجا شاید خاله بهم برسه

مامانم:پسره ی شكمو حالا اینارو ولش كن

میخوایم بریم تبریز خونه ی

خاله مهین برو به سپیده هم بگو

بنیامین : باش پس من رفتم

شهاب منم میام باهات

هر دو باهم به سوی اتاقك محبوبشان روانه شدن

چون می دانستند این خبر محبوبشان را خوشحال میكند

و هر كدام دوست دارند خود خبر را به او بدهند

تقه ای به در زدند و وارد شدنند

و سپیده را رو تخت درحالی كه پشت به آنها داشت دیدنند

سپیده:بنی برو بیرون حال ندارم

بنیامین:نمی رممممم

سپیده : به درك پس الكی اونجا وای نساا لالایی بخون خوابم ببره

بنیامین:نمیگمممم

سپیده:برو بمیر

شهاب :پاشو سپیده یه خبر خوب دارم برات

و گوشه تخت نشت

سپیده:هوی پاشو ببینم نشتی كنارم جام تنگ شد

چه زود پسرخاله میشه

شهاب : هستم

سپیده بلند شد و رو تخت نشت و گفت:بگید ببینم دردتون چیه

بنیامین : قراره بریم تبریز

ناگهان چشمان سپیده برق زد و خود را بغل بنیامین پرت كرد

سپیده:وای بنی خوشحالم كردی حالا كی میریم

بنیامین لبخندی زد خوشحال بود كه محبوبش در آغوش اوست

كاش این لحظه تمام نمیشد كاش زمان متوقف میشد

كاش سپیده مال او بود

بالاخره سپیده را از خود جدا كردو گفت :

مگه تو بداخلاق میزاری من حرف بزنم

فردا میریم

سپیده از شنیدن این خبر جیغ كوتاهی زد گفت :

عالیه همه میان دیگه آره!

بنیامین:آره اشكان اینا هم میان

سپیده اخمی كردو گفت:حالا نمیگفتی اشكانم میاد میمردی

شهاب تا آن موقه ساكت بود دردلش ناراحت كه

چرا سپیده انقدر خوشحال بود

 آیا برای دیدن پسر خاله های دیگرش است

با این فكر در خودش جم شد

كه سپیده گفت:شهاب تو خوشحال نیستی

راستی كدوم یكی از این لباسارو بپوشم

آخه چند رو دیگه تولد مهدیه

شهاب نگاهی به لباس ها انداخت سلیقه ی سپیده خوب بود

انتخاب سخت همه ی لباس ها یا استین كوتاه بود و یا اصلا آستین نداشت و چون سپیده لاغر بود لباس های تنگی داشت

خودش این گونه لباس هارا دوست داشت

با مهربانی گفت:تو خودت كدوم رو دوست داری

سپیده:امممم من این لباسی كه طرح لی هستش رو دوست دارم

با یه شلوارك طرح لی بپوشم چطوره !!

البته شلواركش زیاد كوتاه نیست زیر زانوعه

تازه مهدی هم فقط 13 سالشه

بنیامین:دختر خاله سلیقت بیسته

همین رو بپوش

شهاب:آره خوبه همین رو بپوش

ولی از نظر شهاب خوب نبود دوست نداشت دست و پای سفیدش را كسی ببیند ولی برای اینكه دل كوچكش را نشكند این را گفت

بنیامین :اصلا برو بپوش بیا ببینم بهت میاد

سپیده:باشه پس برید بیرون

بد از چند دقیقه آن دو را صدا زد و گفت :چطوره بهم میاد

هر دو برادر با دیدن سپیده چشم هایشان برق زد

و حیرت زده به سپیده نگاه میكردنند كه مانند خورشید می درخشید و صبح را نوید میداد

بنیامین:چقد خوشگل شدی

شهاب:آره با موهای باز بیشتر خوشگل میشی

یه وقت اینجوری بیرون نری

هركس تورو ببینه سكته میكنه

سپیده:چرا مگه بد شدم

شهاب:نه ولی اگه این همه خوشگلی یه جا ببینه دیونه میشه

بنیامین:آره الان منم به مرز جنون رسیدم

سپیده لبخندی از سر رضایت زد

نمی دانست با این لیخند دیوانه میكند آن دو پسرك جوان را

 بنیامین كه دیگر تاب نیاورد واز اتاق بیرون رفت

شهاب كه درد برادرش را فهمید رو به سپیده گفت:

من میرم بیرون تو هم لباست رو عوض كن بیا بیرون چیزی بخور

حیفه لباست كثیف بشه

دیگر تاب نیاور اگر بیشتر آنجا می بود

 كنترور خود را از دست میداد

و بدون اینكه حرفی از سپیده بشنود بیرون رفت و در را بست

چشم چرخان تا بنیامین را پیدا كند

دید كه بنیامین كلافه در اتاق دیگری قدم و گاهی به موهای خود چنگ میزند

به سوی برادر خود رفت او را كاملا درك میكرد

شهاب:بنیامین ؟!؟





دیدگاهها : کامنت
آخرینویرایش: دوشنبه 12 تیر 1396 11:06 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30